پنجره


 من  یه مرضی دارم شبا وقتی تاریکه و من و تو خیابون از کنار خونه ها رد میشم، نگام میوفته به پنجره ها و تو خونه رو دید میزنم. خیلی حال میده
اصلا یه کار لذت بخشیه برا خودش
طرح پرده ها، اون تابلوها که اون گوشه رو دیوار هستن
این قفسه ی کتاب که کتاب ها مرتب توش چیده شده.
و
این نورپردازی زیبا که از سمت راست میتابه روی گلدون پشت پنجره که گلهای سرخش رو بیشتر نشون بده
همه اینها بی نظیره
ووقتی به اوج میرسه که دختر با موهای طلایی بافته شده یهو از کنار پنجره رد میشه و دستش رو به روی گل سرخ میکشه و میره از کتابخونه یه کتاب بر میداره و یهو نا پدید میشه
.همه اینها تو قاب پنجره مثل یه موسیقی روان مثل یه نقاشی مثل خواب از پیش چشمام می گذره
یه دست از پشت میزنه  رو شونه هام
هی پوریای کجایی؟؟؟؟؟

Advertisements
نوشته‌شده در گاه نوشت | دیدگاهی بنویسید

دوباره بالا میارم


بعد از سالها نقاشی به این نتیجه رسیدم، البته قبلا هم گفته بودم، وقتی حالم خوب باشه و رو به راه باشم زن می کشم
اما وقتی حالم بد باشه مرد می کشم، خودمو می کشم.
انگار می خوام از خودم کنده بشم.
از بیمارستان که مرخص شدم خیلی زور زدم یه نقاشی بکشم.
دوست داشتم یه نقاشی با حس خوب بکشم.
ولی نشد
نشد که بشه.
انگار بوم می خواست حالیم کنه لعنتی حالت خوب نیست چرا داری الکی زور میزنی.
امروز بیخیالش شدم
اون بومو گذاشتم کنار.
یه بوم سفید اوردم که خودمو بالا بیارم روش. این عفونت رو از خودم بکنم.
می دونم این جمله ها خیلی انتزاعی هست. ولی باور کنید برای من همچین حالتی داره.
انگار دارم خودمو می کوبم به در و دیوار سلولم.
نمی دونم چی قراره بکشم
میدونم که یه مرد می کشم.
اصلا نمی خوام خودمو سانسور کنم یا برای دیگران جلوی دیگران خودمو شاد نشون بدم.
.
.
پ.ن: نخهای آخر سیگارم هم داره تموم میشه باید در غمش گریست.

نوشته‌شده در هنر, گاه نوشت | برچسب‌خورده با , , , , , | دیدگاهی بنویسید

دوباره اینجا


خیلی وقت بود اینجا ننوشته بودم
همه ش تو فیسبوک مینوشتم و پراکنده
گرچه نوشته های من چس ناله هایی بیش نبود ولی اینجا دست کم جاشون امن تره
حالم فک کنم خوب نیست
دارم دست و پا می زنم که کم نیارم که دوباره بایستم ولی توانش رو ندارم
دو تا حمله ی پشت سر هم داشتم و فک کنم سومیش هم تو راهه دست چپم جون نداره انگار داره قدرت حرکتش رو از دست میده
با این وضع حتی کار هم نمی تونم بکنم
شرایط خیلی بدیه

.

.

نجات دهنده در گور خفته

نوشته‌شده در گاه نوشت | دیدگاهی بنویسید

دیشب یه خواب دیدم


گفته بودم من اخیرا خیلی پیش میاد که زمان ها و مکان های مختلف رُ با هم قاظی میکنم. جوری که گذشته ، حال ، آینده رسما برام بی معنی شده.
دیشب تو مدرسه بودم. و اتفاقا شب بود. ولی از اتفاق که هیچ وقت نمی فهمم بر پایه ی چه منطقی استوار هست مدرسه مختلط بود.
مشغول خوش و بش کردن با دوستان بودم و چشمم هی دنبال دختر زیبا و خوش هیکلی بود که پیش خودم فکر میکردم حتما نقاشی قشنگی میتونم ازش بکشم.
نمیدونم چی شد که یکی از پسرا پیش خودش فکر کرد مشغول صحبت کردن با من بوده.
من چشمم هنوز دنبال اون دختر بود که حالا داشت با آهنگ می رقصید.
پسر رو به روم بود می خواستم از شر صحبت کردن با او خلاص بشم به علاوه اصلا نمی دونستم در باره چی داره حرف میزنه که ادامه بدم.
بش گفتم بپرس من جواب میدم.
گفت خوب دوم کجا بودی؟
کلا ریختم به هم اصلا یادم نبود. خوب چه ربطی داره الان که دوم کجا بودی؟
اصلا اینجا کجاست؟ این بچه ها کی هستن؟
بعد یهو دیدم انگار این اتفاق ها داره تو خواب می افته و من خوابم. خیلی کلافه شدم. تصمیم گرفتم بیدار شم و یکی یکی اطلاعات رُ بچینم کنار هم ببینم کجام.
بیدار شدم رفتم یه آب خوردم و همه ش داشتم فکر میکردم که دوم کجا بود
برگشتم و خوابیدم اول دختر رُ دیدم با اون شلوار چسبون مشکی براقش و اون تاپ مشکی رنگ و اون آرایش زیبا که داشت هنوز می رقصید.
پسر انگار که هنوز منتظرم بود اومد پرسید چی شد.
تازه فهمیدم برا چی اونجا هستم. رفته بودم اونجا که برای بچه ها صحبت کنم. برای بچه ها که صحبت نکردم. طبیعت خواب اینه که فرار هست جالبه از من فرار نکرد اول
حتما اون دختر رُ شب های دیگه پیدا میکنم.
جدیدا همه موقعیت ها و زمان ها رُ با هم قاطی میکنم.
مثلا خواب و بیداری.
الا هم همین شد. خواب بودم فکر کردم بیدارم. بعد یه چیزی یادم اومد بیدار شم انجامش بدم بر گردم تو خواب.
انگار خواب هم منتظر من میمونه.
الان که دارم مینویسم حس کسی رُ دارم که از ماشین تو اردو جا مونده.

نوشته‌شده در گاه نوشت | دیدگاهی بنویسید

یکی قبل از نوروز نویس یک


دیدی زمستون تموم شد؟ دیدی باز بهار اومد؟ دیدی همیشه یه جور نمیمونه؟ دیدی میگذره؟ 
زمستون با همه سردیش با همه خشکیش گذشت باز بهار شد. 
خوبه که میگذره. اینجور مطمئنی سختی ها هم موندگار نیست. ولی اگه قرار به سوختن باشه تر و خشک با هم می سوزند. پس منطقی هست که خوشی ها هم بگذره.
اصلا شاید این روون بودنش موندگار نبودنش جذابش میکنه
خلاصه سال شمسی داره عوض میشه
یعنی الان عید منه
یعنی من الان اون حس خوبه رو که این غیر ایرانیها تو شب سیلوستر دارن دارم
بوی عیدی بوی توپ 
بوی کاغذ رنگی
عید من یعنی شادی خانواده یعنی دور هم بودن
حیف که دو سالی هست تو غربت گیر کردم
خوب غربت سختی هایی هم برا خودش داره دیگه کاریش نمیشه کرد داستان همون تر و خشکه
من لامذهب عاشق این دعای سال نو هستم 
یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر اللیل و النهار یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
خیلی قشنگه
من که عربی بلد نیستم ولی تو ذهنم همچین ترجمش کردم
ای تپنده ی قلب و چشم من
ای تدبیر کننده ی روز و شب من
ای نو کننده ی حال و روز من
حال من رُ خوب کن
اون حال خوبه که هم من میدونم هم تو
امسال مثل هر سال یعنی مثل پارسال 5 6 سال گذشته وعده ی نوروز نویس رو میدم
شاید نوشتم شاید نه
شاید خوندین شاید نخوندین
چه فرقی میکنه
آرزوی سلامت دارم برای همه و موفقیت و روز هایی خوب 
بهروز و سربلند باشین
پوریای 
ساعت های آخر 92
با اینا زندگیمو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم

 

 

 

 
نوشته‌شده در گاه نوشت | دیدگاهی بنویسید

نمیدونم اسمش چی میتونه باشه


نه در رفتن هدفی بود
نه در ماندن شوقی
زمستان ها چه بی وقفه
گروگان ها می گرفت از بهار
همه خشکیدند
همه سرد شدند
همه تکیدند
همه مردند
و فصل ها به انزوای مردی خسته
خیره بودند که دیگر نمیتوانست
فرق آنها را بداتد
پاییز با همه ارغوانش
با همه زرد و آتشش در دل برف
گم شد
مُرد
تابستان با همه گرمی اش
با همه شادابی اش
در زیر برف دفن شد
همه رفتند
همه مردند
و فقط صدای ممتد سوت قطار
قطار رم کرده ی زندگی
بجا ماند
مرگ
مرگ
مر ..گ

نوشته‌شده در گاه نوشت | دیدگاهی بنویسید

مرض کوفتی


نوروز 89 رو تخت بیمارستان کور افتاده بودم همه رویاهام نابود شده بودو من دیگه نمی تونستم نقاش بشم. یه آدم کور چطور میتونه نقاش بشه. دنیای من بی معنی شده بود. تابستون 89 فلج شده بودم دست راستم کار نمیکرد. نمی تونستم بنویسم. حتی نمیتونستم صورتم رُ اصلاح کنم. 
همه آرزوهام خراب شده بود. من دیگه نباید زنده می بودم. 
ولی الان هستم. پر انرژی با دهها طرح و ایده تو سرم. هنوز هم کلی کار دارم. ده سال فقط ده سال دیگه من پیش ستاره هام دو تا حوری هم چسبیدن به پام
 
نوشته‌شده در گاه نوشت | دیدگاهی بنویسید