این یک شعر نیست مُشتی واژه است که بر کاغذ ریخته
مُشتی واژه از پَستوی خاک گرفته ی ذهنم بیرون کشیدم
خاکشان را تکاندم
برقشان انداختم
بوی کهنگی می دادند- عطرشان زدم
باز توی مُشتم گرفتمشان
چشمانم را بستم و ریختمشان روی صفحه ی کاغذ
تصادف عجیبیست!
تکرار در آن موج میزند
با همه تلاش برای تازه بودن
باز همان خاک گرفته های کهنه اند
باز از کاغذ جدایشان کردم
اینبار چیدمشان
به این امید که تازه باشند
بخندانند، شاد کنند
با لبخند
این بار از روی کاغذ به من خندیدند
شاید تمسخرم می کنند.
———–
پوریای
.
.
پ.ن:این یک شعر نیست مُشتی واژه است که بر کاغذ ریخته