این یه جور خودخواهی که من دوست دارم ، شاید!

که می خواستم از این بلاتکلیفی خلاص شوم

که می خواستم از این بلاتکلیفی از این سستی خلاص بشم. نگاهی به ساعتم انداختم خشک شده بود. به خودم آمدم دیدم بیش از 2 هفته است دست به هیچ کاری نزده ام. یک ملودی ساده ، خاطرات را زنده کرد. عشق بارون عشق گیتار و شب بیداری های بی دلیل.

که خواستم پَر بزنم ، پرواز کنم تا اوج. پرهای پوسیده رو باید کند. به خدا که به خدا نمی توان امید بست. شاید روزی پرهای سالم رشد کنند که بالهای به وسعت آرزو بسازند. نمی خواهم دوباره این جمله ی تکراری اوج خیال رو اینجا بنویسم به اندازه ی کافی جای جای دفتر ها و حتی روی دیوار اتاق و خیالم این اوج خیال رو نوشتم.

که خواستم از این درد خلاص بشم. گفتم شاید این قرص های آرامبخش کمکی باشند برای این مغز افسرده و آلوده ی من. شوخی نمی کنم خاک گرفتگی هایش از پشت عکس ها معلوم است. دانه های ریز سفید رنگ. که اگر واقعا سفید باشند من متنفرم از سفید سپید وایت وایس. بسته ی قرص را برداشتم نفهمیدم رویش نوشته هر شب نصف. یکی را خوردم. آرام آرام. چشمانم را که بستم باز کردنشان ظهر روز بعد بود. باز یک روز از دست رفت و من می گویم به من چه که رفته.

حالا  هر واژه ای که از بین آن گل و لای آن بالا میگذرد می نویسم اینجا بی دلیل. نه بی دلیل هم نیست بلاگی را دیدم که دوست داشتم http://moondream.blogfa.com
یادم نیست پیشتر ها دیده بودم یا نه ولی دوست داشتم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s