این یه جور خودخواهی که من دوست دارم ، شاید!

برج

در انتظار آسانسور خیره به کفشهام
این یکی پاره شده
آن یکی خاک گرفته
آن یکی را
می کنم با پشت این یکی پا پاک
این یکی را
پنهان پشت آن یکی پا
بیچاره ها خسته می شوند
از این پا و آن پا کردن هام
از بی تکلیفی از بی کاری
از سستی
لرزه ای می افتد به پاها
می غلتم بر زمین
آسانسور زمینگیر شده است، نمی آید
این طرف انتظار
آن طرف انتظار
به ما که میرسد از پایه خراب میشود
می دانم

با پله میروم
کفش ها پایم را میزنند
دستکش ها دستم را زخم می کنند
هوا پوستم را می خورد
مثل جامی که شرابش را زخم می زند
ظرفی که مظروفش را می بلعد
دنیا می خواهد مرا تف کند
بیخیالشان میشوم
بدون کفش پله ها را می نوردم
کارگری مشغول کار است

به من چه که چه کار میکند
پایم خیس میشود
پله ها خیسند
سر میخورم
زیر لب فحش می دهم
پله ی آخر است آخر
به زور خود را به نوک برج میرسانم
اینجا راحت می شوم
اینجا راحت می شوم
اینجا می شود پرواز کرد
اینجا می شود پرواز کرد

نگهبان داد میزند
آن پایین هراسانند
هر کس به سمتی می دود
دنبال چه می دوند
کودکی بازی می کند
پیرمرد سیگاری دود میکند
به او چه که این همه هراس از چیست

کودک به دنبال توپ خود می دود
زمزمه میکند
خوشحال و شاد و خندانم
….

———-
پوریای

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s