این یه جور خودخواهی که من دوست دارم ، شاید!

حتی اگه به نظرت بی معنی میام، یه لحظه، یه کم ، فکر کن!! پیدا میکنی هر چی که می خوای ، فقط اگه چشمات باز باشه!ا

اینجا مثه نیمه ی تاریک ماه میمونه، پر از پستی و بلندی که دیده نمیشه!!ا

واپسین

نویسنده؟
نویسنده بودن یعنی چه؟ چه کسی نویسنده است؟ چه زمانی به یک شخص می گوییم نویسنده؟
اصلا مگر نویسندگی شغل است؟ مثل دندان پزشک؟ یا مهندس عمران یا بساز بنداز یا بنداز یا …
این همه مردم روز به روز و قت و بی وقت و درست و غلط می نویسند، همه آنها نویسنده اند؟ یا باید حتما چیزی چاپ کنند؟

نه! جور در نمی آید. مگر مثلا کافکا نویسنده نبود؟ وقتی زنده بود جز چند داستان کوتاه چیزی چاپ کرد؟
بیهوده رویا نبافم
بیخود به ذهنم خورد که واقعا چه کسی را می توان نویسنده خطاب کرد. البته این پرسش برای به ظاهر مشاغل دیگر هم مطرح است.
مثلا چه کسی نقاش است؟ چه کسی موسیقی دان؟

چه سوال های بی ربطی  !!!!!!!!!!!

چرا می خوانم

دغدغه های من روز به روز تغییر می کند. مثل همه ی مردم زمین که روز به روز بیشتر خودشان را می شناسند و بیشتر با پدیده ی کشف رو به رو می شوند. بله پدیده ی کشف. کشف اتاق های نو، راهرو های بکر و قله های جدید در ذهن. صادقانه بگویم، هنوز مطمئن نیستم این داستان همگانیست یا نه.

مدتیست پس از تلاش به نوشتن با ارزش خواندن روبرو شدم. نه می خواهم ادعا کنم نه خودنمایی . تازه کارم در خواندن. البته پیشتر، در کودکی ورق های کاغذ ها با نقشِ خیالِ ژول ورن و الکساندر دوما و چندی دیگر که الان به یاد ندارم  را لمس کرده بودم. ولی امروز- حال- رمان و داستان برای من ماجرای دیگری دارد.

لذت بخش ترین تفریح و فعالیت برای من خلق است. خلق یک نوشته یا یک نقاشی یا هرچه قبل از من نبوده و با گذر از من «بود » می شود. مثل همین چند خط که البته حرف تازه ای در آن نخواهی یافت. رمان و داستان همان لذت خلق را به من می دهد. می شود که دنیای خیالی نویسنده اش را در یکی از همان اتاق ها و راهروهای ذهنم بسازم . با کمک دیدگاه نویسنده به همه شان زندگی ببخشم و تا انتها با آنها پیش روم.
وسوسه ام می کنند تا دنیای خیالی خودم را به گونه ای هر طور که شود بیرون بریزم. بنویسمشان یا نقششان کنم. شاید به لذت خلق شخص دیگری کمک شود.

دیشب پیش از خواب جمله ای در سرم می چرخید که چرا رمان می خوانم؟ فکر می کردم نوشته ای بنویسم و از تعاریف ، دلایل و انگیزه های گوناگون مطالعه  بنویسم. اما حالا انتهای این نوشته می بینم فقط دلایل شخصی ام را نوشته ام.

بگذار این آخری ها از گذر زمان هم بگویم. نمی دانم صحبتِ شخصی است یا جایی خواندم یا در خواب دیدم. ولی زمان را مثل یک جسم یا مثلا غلتک تصور کن که از روی هر چیزی که می گذرد تغییری در آن روی می دهد.
آدم را تصور کن که این غلتک، او را می نوردد، وقتی گذشت پوست آدم زیر این غلتک چروک می خورد، موهایش سپید می شود و پیری بر آن می نشیند. اگر آدم خوشبختی باشد ردی از او مدتی بر این جاده می ماند.

باید دنبال همان خوشبختی  باشم

گلادیاتور های امروز

نه! ما آدمها هیچ تغییر نکردیم. دست کم نسبت به تقریبا 2000 سال پیش. اگر آن زمان جنگ گلادیاتور ها با ببر و شیر و حیوانات وحشی و گاهی یکدیگر موجبات شادی ما را فراهم می کرد، امروز همه درگیر بازی سرگرم کننده ی فوتبال هستیم.
حق با شماست. شاید در صحبت از این تفریح ها «ما » معنی نداشته باشد. حداقل ما ایرانی ها. ولی تصور کنید که در زمین فوتبال هستید و دور تا دور جمعیتی نشسته اند که یا شما را تشویق می کنند یا با بدترین الفاظ آرزوی مرگ شما را دارند.
درست مثل میدان جنگ گلادیاتور ها که در فیلم های سینمایی دیده ایم.  آن هنگام که وارد کولوسئوم می شوند و پا به زمین خاکی اش می گذارند. آن زمانی که می دانند هیچ راه بازگشتی نیست. باید بجنگند شاید این بار هم زنده ماندند.
و جماعتی که بیخیال آنها را از بیرون تشویق می کنند.
شاید بی ربط باشد ولی نمای استادیوم های فوتبال و آن صدای تشویق ها مرا یاد چنین صحنه های می اندازد.
.
.
چه درست چه غلط؟ نمی دانم!!

آرزوی بزرگ

یه روز بزرگترین آرزوی رندگیم این بود که هتل کالیفرنیا رو با گیتار بزنم. یادش بخیر. یادمه اینقدر تمرین کردم که یه چیزهایی شبیه به اون زدم. یعنی زدیم. با شاهین و حسین. چه خوب بود. حیف که گذشت. حالا خواهرم آهنگ رو برام از پشت اسکایپ با پیانو زد. یاد اون روز که با بچه ها تو کوچه مراسم گیتار زنون راه می انداختیم و با ساز های ناکوکمون فقط صدا در می آوردیم افتادم.
یه چیزی تو گلومه انگار. سفت ِ. سختِ.
زیر آسمان شهر!!! یادته؟
آدمها با هم و تنهان …..
حالا بذا ببینم الان بزرگترین آرزوت چیه؟؟؟؟

500!!!

.
آره به 500 هم رسیدیم یعنی این پونصدمین پست بلاگم هست. دلم می خواست یه جشنی چیزی بگیرم. دیدم امکاناتش هیچ رقمه نیست. به صورت منطقی بخوای حساب کنی هیچ رقمه درست تر از هیچ رغمه هست ولی این دومی رو زبون راحت تر می چرخه.
،پونصد پست جورواجور و جور  و نا جور چند سال شده؟ نمی دونم بیشتر از 5 سال باید باشه. هر چقدر هم که بخوام خودم رو به اون راه بزنم منظورم دقیقا کوچه علی چپه، نمی تونم خاطراتی که لابه لای نوشته هام خوابیده پنهان کنم. آخه می دونی؟ ادعا می کردم خاطراتم رو دفترهام می نویسم. ولی هر گونه که حساب کنی اینها هم از همون خاطراتن. مخصوصا پست های اول یعنی 450 پست اول که رسما خاطره اند حالا دو روزه دفتری شدی کلاس نذار.
عکس قشنگ هم گیر نیاوردیم به مناسبت این پست عزیز بذاریم اون بالا.
دیگه این که باز بهمن شده و من با بهمن داستان ها دارم. یعنی داستان ها. از 15 بهمن 84 بگیر تا سوتی هایی که تو بهمن سال های بعدش دادم. لازم نیست خودم رو لو بدم. فقط بگم که همه اش مکتوب بین کاغذ پاره هام هست. اگه یه موقع مُردم کاغذ پاره هام رو بسوزونید قبل از این که وسوسه بشین بخونین.
خندم می گیره اگه الان پست 250 اون ورا بود وسوسه رو به نُه حالت مختلف می نوشتم بعد هم به تعدد حروف فحش می دادم آخرش هم اگه مثل اون قدیمها رفقا حالش رو داشتن میومدن درستش رو می گفتن و به املای ضعیف من می خندیدن
نمونش الاف و هیف و اون داستان ها. خداییش اینجوری قشنگترن.

این یک شعر نیست مُشتی واژه است که بر کاغذ ریخته

مُشتی واژه از پَستوی خاک گرفته ی ذهنم بیرون کشیدم
خاکشان را تکاندم
برقشان انداختم
بوی کهنگی می دادند- عطرشان زدم
باز توی مُشتم گرفتمشان
چشمانم را بستم و ریختمشان  روی صفحه ی کاغذ

تصادف عجیبیست!
تکرار در آن موج میزند
با همه تلاش برای تازه بودن
باز همان خاک گرفته های کهنه اند

باز از کاغذ جدایشان کردم
اینبار چیدمشان
به این امید که تازه باشند
بخندانند، شاد کنند
با لبخند
این بار از روی کاغذ به من خندیدند
شاید تمسخرم می کنند.
———–
پوریای
.
.
پ.ن:این یک شعر نیست مُشتی واژه است که بر کاغذ ریخته

-شبها خواب
روزها بیداری
صبح ها صبحانه با پنیر و چای یا نه قهوه و کره مربا
ظهر ها هم ناهار بعد ناگهان به صورت عجیبی شب ها شام
کار کردن برای پول پول برای تفریح تفریح برای زندگی زندگی برای …
-حالا اتفاقیه که افتاده شما سخت نگیر
-من سخت نمیگیرم اون منو سخت گرفته
-هه هه چه مسخره ! یه کم خلاقیت به خرج بده این که تکراریه!
-تکراریه؟ چی تکراری نیست همه چی تکراریه چی کار کنم؟
-هیچی شبها بخواب خوابهای خوب ببینی روزها بیدار باش که هم یه چی کوفت کنی نمیری هم کار کنی. گات ایت؟

برج

در انتظار آسانسور خیره به کفشهام
این یکی پاره شده
آن یکی خاک گرفته
آن یکی را
می کنم با پشت این یکی پا پاک
این یکی را
پنهان پشت آن یکی پا
بیچاره ها خسته می شوند
از این پا و آن پا کردن هام
از بی تکلیفی از بی کاری
از سستی
لرزه ای می افتد به پاها
می غلتم بر زمین
آسانسور زمینگیر شده است، نمی آید
این طرف انتظار
آن طرف انتظار
به ما که میرسد از پایه خراب میشود
می دانم

با پله میروم
کفش ها پایم را میزنند
دستکش ها دستم را زخم می کنند
هوا پوستم را می خورد
مثل جامی که شرابش را زخم می زند
ظرفی که مظروفش را می بلعد
دنیا می خواهد مرا تف کند
بیخیالشان میشوم
بدون کفش پله ها را می نوردم
کارگری مشغول کار است

به من چه که چه کار میکند
پایم خیس میشود
پله ها خیسند
سر میخورم
زیر لب فحش می دهم
پله ی آخر است آخر
به زور خود را به نوک برج میرسانم
اینجا راحت می شوم
اینجا راحت می شوم
اینجا می شود پرواز کرد
اینجا می شود پرواز کرد

نگهبان داد میزند
آن پایین هراسانند
هر کس به سمتی می دود
دنبال چه می دوند
کودکی بازی می کند
پیرمرد سیگاری دود میکند
به او چه که این همه هراس از چیست

کودک به دنبال توپ خود می دود
زمزمه میکند
خوشحال و شاد و خندانم
….

———-
پوریای

که می خواستم از این بلاتکلیفی خلاص شوم

که می خواستم از این بلاتکلیفی از این سستی خلاص بشم. نگاهی به ساعتم انداختم خشک شده بود. به خودم آمدم دیدم بیش از 2 هفته است دست به هیچ کاری نزده ام. یک ملودی ساده ، خاطرات را زنده کرد. عشق بارون عشق گیتار و شب بیداری های بی دلیل.

که خواستم پَر بزنم ، پرواز کنم تا اوج. پرهای پوسیده رو باید کند. به خدا که به خدا نمی توان امید بست. شاید روزی پرهای سالم رشد کنند که بالهای به وسعت آرزو بسازند. نمی خواهم دوباره این جمله ی تکراری اوج خیال رو اینجا بنویسم به اندازه ی کافی جای جای دفتر ها و حتی روی دیوار اتاق و خیالم این اوج خیال رو نوشتم.

که خواستم از این درد خلاص بشم. گفتم شاید این قرص های آرامبخش کمکی باشند برای این مغز افسرده و آلوده ی من. شوخی نمی کنم خاک گرفتگی هایش از پشت عکس ها معلوم است. دانه های ریز سفید رنگ. که اگر واقعا سفید باشند من متنفرم از سفید سپید وایت وایس. بسته ی قرص را برداشتم نفهمیدم رویش نوشته هر شب نصف. یکی را خوردم. آرام آرام. چشمانم را که بستم باز کردنشان ظهر روز بعد بود. باز یک روز از دست رفت و من می گویم به من چه که رفته.

حالا  هر واژه ای که از بین آن گل و لای آن بالا میگذرد می نویسم اینجا بی دلیل. نه بی دلیل هم نیست بلاگی را دیدم که دوست داشتم http://moondream.blogfa.com
یادم نیست پیشتر ها دیده بودم یا نه ولی دوست داشتم.

نیست

فلسفه ای که با من به نیستی می رود

واژه ای که با من به نیستی می رود

ترانه ای که ترانه نمی شود به نیستی می رود

نقش هایی که نقش نمی شوند به نیستی می رود

گلهای که برای بهترین بودند پوسیده و به نیستی می روند

بوسه هایی که بر لب خشک شده به نیستی می رود

تکرار مزخرف کلام مزخرف که با آن خلاقیت به نیستی می رود

ناله های سست که با آن نو آوری به نیستی می رود

این همه با من به نیستی می رود

من کجای این داستان پر نیست هستم؟

با این همه نیست همه ی زندگی به نیستی می رود

همه ی رویا ها همه ی آرزو ها

ببین!

از این همه نیست مثلا یک شعر سبز شد

که شعر نیست و به نیستی می رود

وجود نداره

سالها منتظر وجودی شدیم که جز خیال پوسیده ی تاریخ مصرف گذشته چیزی نبوده
گذشته ای وجود ندارد
تمام آنچه که امروز روی داد گذشت، مُرد. باید دنبال گوری برای امروز گشت.
به گذشته ها فکر نخواهم کرد.

2011 in review

The WordPress.com stats helper monkeys prepared a 2011 annual report for this blog.

Here’s an excerpt:

A New York City subway train holds 1,200 people. This blog was viewed about 4,400 times in 2011. If it were a NYC subway train, it would take about 4 trips to carry that many people.

Click here to see the complete report.

شراب پیر باغ

دانه ای که با عشق کاشته شد،

روزها به سختی داشته شد،
مدت ها روی خورشید را ندید،
از پس باد ها و بوران ها انگور شد،
دست ِ پیر باغبان را لمس کرد،
ته خم کوبیده شد،
و روزها انتظار کشید
وقتی از صراحی به جام روان می شود
شکوه و شِکوه ی آن روزگارش را بهمراه دارد
رسم ادب نیست
بی حرمتی به او
چه گذر کرده باشد از چُنین روز هایی
چه نه
چه خوب است سکوت
چه خوب است هم دلی با جام
چه خوب است شنیدن درد دل پیر باغ
————
پوریای

نه! دروغ نگفتم

نه
نه من نگفتم
من دروغ نگفتم
پر بودم از مهر
پر از دوستی
سرما بی معنا بود
برف بر گونه ام آب می شد
و
گرمای دوستی
همه جا بود
نه
نمی شود
آب از گونه ام میچکد
سرد است
برف نیست
دهانم تلخ است
پر ام از نفرت
پر ام از کینه
سرد است
نه
من دروغ نگفتم
——–
پوریای

پاییزم

من
این روز ها پاییزم
زود تَرَک بر می دارم
به نگاهی میشِکنم
آری
نارنجیست نازکای خلوت من
زرد است چهره ی افسرده ی من
لیک
خون سرخ از سر زخمهام می ریزد
سرخ است
مثل همان جا
که نزدیک بود با ما
مثل همان دهکده ی خونین روی
مثل همانجا که به آن دل دادم
دل
به دنبال یکی میگردد
یکی از همان آبادی
یکی از همان نزدیکی
یکی با همان نام و نشان
یکی با همان رنگ و زبان
نه
چه ساده بودم
هیچ کسی نیست
هیچ کسی نیست
تا ابد تنهایی
——-
پوریای

شاپرک های خواب من از دستم فرار میکنند

دیدی بعضی وقتا که آدم خواب میبینه نمیتونه تو خوابش دست کسی رو بگیره یا سیبی رو بچینه یا پروانه ای شکار کنه؟
یا دیدی بعضی وقتا که آدم چمشاشو میبنده چیزهایی میبینه که واقعی نیست؟
یادته بچه بودیم با کف حباب درست میکردیم و وقتی می خواستیم بگیریمش می ترکید؟
آخی! آخه
من هنوز نمیدونم چطور میشه دست یکی رو بگیرم تو خوابم که گم نشم.
من هنوز نمیتونم سیب بچینم نمیتونم پروانه بگیرم.
حباب های ذهن من هیچ کدوم موندنی نیستن. کاش می شد خواب ها رو تو بیداری دید.
شاپرک های خواب من از دستم فرار میکنند.

به خاطره که میرسم

به خاطره که میرسم
بغض میکنم
کاش میشد کودک ماند
کاش هیچگاه بزرگ نشده بودم
این چه دردیست
این همه سختی برای چیست؟
گناه من چه بود؟
سنگین تر از گناه آدم؟
من کسی را از بهشت نراندم
من کسی را آزار ندادم
من…
چرا نباید خیال من واقعی باشد؟
 ——–
پوریای

انتهای واقعیت شروع جاده ی خیاله
من میمیرم برا خیال
کاش دنیا خیال بود
شاید بشه
شاید
ولی کی خیالش رو دیده؟
چتر خیالی جلوی بارون رو نمیگیره
کاش می گرفت
———–
پوریای

یا که آن سرخی سیب
یا که این خنجر سرخ
بنده ی چند تا خدا باید بشیم؟

دنیای گردون و کلی علامت سوال

باز میچرخه
باز دنیا می چرخه
باز دنیا دور سرم میچرخه
میمونم یا میرم؟
بی نهایت یا با نهایت؟
کجا نشسته ام کنون؟
حال؟
یا تو یه خیال پنبه ای دور؟
واژه را می یابم؟
واژه را میدانم؟
چطور خیالم رو نمایونش کنم؟
باید صبر کنم؟
گر صبر کنی ز غوره حلوا سازم
تا به کی؟
تا چه زمان؟
تا چه مکان؟
تا نا مکان؟
تا لا زمان؟
مگر من خدا بودم از عزل؟
مگر من میمانم تا ابد؟
بیخیالش
بُگذار یک دو روزی زندگی داشته باشیم
زنده باشیم
گور بابای خدا یا شیطان
بگذار امروز که هستم باشم
—–
پوریای