این یه جور خودخواهی که من دوست دارم ، شاید!

حتی اگه به نظرت بی معنی میام، یه لحظه، یه کم ، فکر کن!! پیدا میکنی هر چی که می خوای ، فقط اگه چشمات باز باشه!ا

اینجا مثه نیمه ی تاریک ماه میمونه، پر از پستی و بلندی که دیده نمیشه!!ا

واپسین

این یک شعر نیست مُشتی واژه است که بر کاغذ ریخته

مُشتی واژه از پَستوی خاک گرفته ی ذهنم بیرون کشیدم
خاکشان را تکاندم
برقشان انداختم
بوی کهنگی می دادند- عطرشان زدم
باز توی مُشتم گرفتمشان
چشمانم را بستم و ریختمشان  روی صفحه ی کاغذ

تصادف عجیبیست!
تکرار در آن موج میزند
با همه تلاش برای تازه بودن
باز همان خاک گرفته های کهنه اند

باز از کاغذ جدایشان کردم
اینبار چیدمشان
به این امید که تازه باشند
بخندانند، شاد کنند
با لبخند
این بار از روی کاغذ به من خندیدند
شاید تمسخرم می کنند.
———–
پوریای
.
.
پ.ن:این یک شعر نیست مُشتی واژه است که بر کاغذ ریخته

-شبها خواب
روزها بیداری
صبح ها صبحانه با پنیر و چای یا نه قهوه و کره مربا
ظهر ها هم ناهار بعد ناگهان به صورت عجیبی شب ها شام
کار کردن برای پول پول برای تفریح تفریح برای زندگی زندگی برای …
-حالا اتفاقیه که افتاده شما سخت نگیر
-من سخت نمیگیرم اون منو سخت گرفته
-هه هه چه مسخره ! یه کم خلاقیت به خرج بده این که تکراریه!
-تکراریه؟ چی تکراری نیست همه چی تکراریه چی کار کنم؟
-هیچی شبها بخواب خوابهای خوب ببینی روزها بیدار باش که هم یه چی کوفت کنی نمیری هم کار کنی. گات ایت؟

برج

در انتظار آسانسور خیره به کفشهام
این یکی پاره شده
آن یکی خاک گرفته
آن یکی را
می کنم با پشت این یکی پا پاک
این یکی را
پنهان پشت آن یکی پا
بیچاره ها خسته می شوند
از این پا و آن پا کردن هام
از بی تکلیفی از بی کاری
از سستی
لرزه ای می افتد به پاها
می غلتم بر زمین
آسانسور زمینگیر شده است، نمی آید
این طرف انتظار
آن طرف انتظار
به ما که میرسد از پایه خراب میشود
می دانم

با پله میروم
کفش ها پایم را میزنند
بیخیالشان میشوم
بدون کفش پله ها را می نوردم
کارگری مشغول کار است

به من چه که چه کار میکند
پایم خیس میشود
پله ها خیسند
سر میخورم
زیر لب فحش می دهم
پله ی آخر است آخر
به زور خود را به نوک برج میرسانم
اینجا راحت می شوم
اینجا راحت می شوم
اینجا می شود پرواز کرد
اینجا می شود پرواز کرد

نگهبان داد میزند
آن پایین هراسانند
هر کس به سمتی می دود
دنبال چه می دوند
کودکی بازی می کند
پیرمرد سیگاری دود میکند
به او چه که این همه هراس از چیست

کودک به دنبال توپ خود می دود
زمزمه میکند
خوشحال و شاد و خندانم
….

———-
پوریای

که می خواستم از این بلاتکلیفی خلاص شوم

که می خواستم از این بلاتکلیفی از این سستی خلاص بشم. نگاهی به ساعتم انداختم خشک شده بود. به خودم آمدم دیدم بیش از 2 هفته است دست به هیچ کاری نزده ام. یک ملودی ساده ، خاطرات را زنده کرد. عشق بارون عشق گیتار و شب بیداری های بی دلیل.

که خواستم پَر بزنم ، پرواز کنم تا اوج. پرهای پوسیده رو باید کند. به خدا که به خدا نمی توان امید بست. شاید روزی پرهای سالم رشد کنند که بالهای به وسعت آرزو بسازند. نمی خواهم دوباره این جمله ی تکراری اوج خیال رو اینجا بنویسم به اندازه ی کافی جای جای دفتر ها و حتی روی دیوار اتاق و خیالم این اوج خیال رو نوشتم.

که خواستم از این درد خلاص بشم. گفتم شاید این قرص های آرامبخش کمکی باشند برای این مغز افسرده و آلوده ی من. شوخی نمی کنم خاک گرفتگی هایش از پشت عکس ها معلوم است. دانه های ریز سفید رنگ. که اگر واقعا سفید باشند من متنفرم از سفید سپید وایت وایس. بسته ی قرص را برداشتم نفهمیدم رویش نوشته هر شب نصف. یکی را خوردم. آرام آرام. چشمانم را که بستم باز کردنشان ظهر روز بعد بود. باز یک روز از دست رفت و من می گویم به من چه که رفته.

حالا  هر واژه ای که از بین آن گل و لای آن بالا میگذرد می نویسم اینجا بی دلیل. نه بی دلیل هم نیست بلاگی را دیدم که دوست داشتم http://moondream.blogfa.com
یادم نیست پیشتر ها دیده بودم یا نه ولی دوست داشتم.

نیست

فلسفه ای که با من به نیستی می رود

واژه ای که با من به نیستی می رود

ترانه ای که ترانه نمی شود به نیستی می رود

نقش هایی که نقش نمی شوند به نیستی می رود

گلهای که برای بهترین بودند پوسیده و به نیستی می روند

بوسه هایی که بر لب خشک شده به نیستی می رود

تکرار مزخرف کلام مزخرف که با آن خلاقیت به نیستی می رود

ناله های سست که با آن نو آوری به نیستی می رود

این همه با من به نیستی می رود

من کجای این داستان پر نیست هستم؟

با این همه نیست همه ی زندگی به نیستی می رود

همه ی رویا ها همه ی آرزو ها

ببین!

از این همه نیست مثلا یک شعر سبز شد

که شعر نیست و به نیستی می رود

وجود نداره

سالها منتظر وجودی شدیم که جز خیال پوسیده ی تاریخ مصرف گذشته چیزی نبوده
گذشته ای وجود ندارد
تمام آنچه که امروز روی داد گذشت، مُرد. باید دنبال گوری برای امروز گشت.
به گذشته ها فکر نخواهم کرد.

2011 in review

The WordPress.com stats helper monkeys prepared a 2011 annual report for this blog.

Here’s an excerpt:

A New York City subway train holds 1,200 people. This blog was viewed about 4,400 times in 2011. If it were a NYC subway train, it would take about 4 trips to carry that many people.

Click here to see the complete report.

شراب پیر باغ

دانه ای که با عشق کاشته شد،

روزها به سختی داشته شد،
مدت ها روی خورشید را ندید،
از پس باد ها و بوران ها انگور شد،
دست ِ پیر باغبان را لمس کرد،
ته خم کوبیده شد،
و روزها انتظار کشید
وقتی از صراحی به جام روان می شود
شکوه و شِکوه ی آن روزگارش را بهمراه دارد
رسم ادب نیست
بی حرمتی به او
چه گذر کرده باشد از چُنین روز هایی
چه نه
چه خوب است سکوت
چه خوب است هم دلی با جام
چه خوب است شنیدن درد دل پیر باغ
————
پوریای

نه! دروغ نگفتم

نه
نه من نگفتم
من دروغ نگفتم
پر بودم از مهر
پر از دوستی
سرما بی معنا بود
برف بر گونه ام آب می شد
و
گرمای دوستی
همه جا بود
نه
نمی شود
آب از گونه ام میچکد
سرد است
برف نیست
دهانم تلخ است
پر ام از نفرت
پر ام از کینه
سرد است
نه
من دروغ نگفتم
——–
پوریای

پاییزم

من
این روز ها پاییزم
زود تَرَک بر می دارم
به نگاهی میشِکنم
آری
نارنجیست نازکای خلوت من
زرد است چهره ی افسرده ی من
لیک
خون سرخ از سر زخمهام می ریزد
سرخ است
مثل همان جا
که نزدیک بود با ما
مثل همان دهکده ی خونین روی
مثل همانجا که به آن دل دادم
دل
به دنبال یکی میگردد
یکی از همان آبادی
یکی از همان نزدیکی
یکی با همان نام و نشان
یکی با همان رنگ و زبان
نه
چه ساده بودم
هیچ کسی نیست
هیچ کسی نیست
تا ابد تنهایی
——-
پوریای

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.